تبليغاتX
پوینده
 نظرِ "ایتالو کالوینو" درباره ی انتخابات ریاست جمهوریِ ایران!!

نظرِ  "ایتالو کالوینو"  درباره ی انتخابات ریاست جمهوریِ ایران!!

 

 

توضیح وبلاگ: تعجب نکنید،کالوینو به طور مستقیم نظری درباره ی انتخابات ایران نداده،ولی وقتی داستان کوتاه«همبستگی» را می خوانیم حتما می شود نظرش را درباره ی انتخاباتی از آن دست که در ایران برگزار می شود را دانست.این «همبستگی» ما را به یاد به اصطلاح «همبستگی»ای می اندازد که این روزها از سوی کاندیداهای رژیم اسلامی تبلیغ می شود.بخوانید و قضاوت کنید!

 

 

« همبستگی»

 

 

ایستادم که نگاهشان کنم.

شب بود وآنها داشتند در این خیابان پرت افتاده در این گوشه ی شهر، روی درِ آهنی یک مغازه کار می کردند.

درِ محکمی بود؛ آنها با یک میله ی آهنی به جانش افتاده بودند؛ ولی در محکم سرجایش ایستاده بود و تکان نمی خورد.

من که داشتم آن حوالی قدم می زدم و جای به خصوصی هم نمی خواستم بروم، ایستادم و سر میله را گرفتم که کمکشان کنم. کمی جا به جا شدند و به من جا دادند.

متوجه شدم که همه با هم فشار نمی دهیم. گفتم: « هی ... ببخشید !» یک نفرشان که طرف راست من بود، با آرنجش به شکمم زد و با صدای گرفته و لحن تندی گفت: « خفه!...احمق! می خوای صدامونو بشنفن؟»

من سرم را به نشانه ی عذرخواهی تکان دادم: « ببخشید! تقصیر خودم نبود از دهنم پرید.» مدتی طول کشید و ما حسابی  عرق کرده بودیم؛ ولی بالاخره موفق شدیم درِکشویی آهنی را به اندازه ای که یک نفر بتواند از زیرش رد بشود، بلند کنیم. با خوشحالی به هم نگاه کردیم. بعد رفتیم داخل مغازه. کیسه ی بزرگی به من دادند. از مغازه چیزهایی می آوردند و می ریختند توی کیسه. می گفتند: « زود باشین ... تا وقتی اون پلیس های پست فطرت پیداشون نشده ...» من گفتم: « دُرُسه! واقعاً پست فطرتن!» یکی شان گفت: « خفه!»

هر از گاهی یکی از آنها می پرسید: « صدای پا نمی شنفی؟» و من با دقت گوش می کردم و با کمی ترس می گفتم: « نه! اونا نیستن!»

یکی دیگر از آنها گفت: « اون ناکسا همیشه دٌرُس سر بزنگاه پیداشون می شه!»

سرم را تکان دادم: « دخلشون رو بیارین! همه شونو! من یکی که نظرم اینه». به من گفتند بروم بیرون مغازه و سر و گوشی آب بدهم. گفتند که بروم تا سر پیچ خیابان ببینم کسی می آید یا نه. رفتم.

بیرون مغازه، سر پیچ خیابان، چند نفر دیگر، خودشان را پشت دیوار یا در مغازه ها پنهان کرده بودند و یواش یواش به طرف من می آمدند. قاطی آنها شدم.

یکی شان که به من نزدیک تر بود، گفت: « صدا از اون پایین می آد! نزدیک اون مغازه ها!»

من سرک کشیدم. باصدای خفه و لحن تندی گفت: « سرت را بگیر پایین احمق جون! می خوای ببیننت و دوباره در برن؟»

من گفتم: « فقط خوا ستم یه دیدی بندازم.» بعد خم شدم پشت یک دیوار.

یکی شان گفت: « اگه بتونیم بدون اینکه بفهمن دور بزنیم، می اندازیمشون تو تله. خیلی نیستن» پاورچین پاورچین و در حالی که نفس هایمان را در سینه حبس کرده بودیم، جلو می رفتیم. هر چند ثانیه یک بار با چشم هایمان که در تاریکی برق می زد، علامتی با هم رد و بدل می کردیم.

من گفتم: « این دفعه دیگه نمی تونن در برن»

یکی گفت: « بالاخره سر بزنگاه گیرشون آوردیم»

من گفتم: « دیگه وقتش بود»

یکی دیگر گفت: « حرومزاده های کثیف! این جوری می زنن به مغازه ها و مال و اموال مردم» من با عصبانیت تکرار کردم: « حرومزاده ها! حرومزاده ها!»

مرا فرستادند جلوتر که سر و گوشی آب بدهم. کمی بعد من توی مغازه بودم. یکی شان در حالی که کیسه ای را روی دوشش جا به جا می کرد، گفت: « حالا دیگه دستشون به ما نمی رسه!» یکی دیگرشان گفت: « عجله کنین! باید از درِ عقبی بزنیم بیرون؛ این جوری دُرُس از زیر دستشون در می ریم».

لبخند پیروزی روی لب های همه مان نشسته بود.

من گفتم: « خوب حالشون گرفته می شه ها!» بعد همه مان رفتیم به طرف عقب مغازه. یکی شان گفت: « دوباره احمق ها رو گول زدیم.» ولی در همین وقت، صدایی گفت: « ایست! اونجا کیه؟» چراغ ها روشن شدند. ما خم شدیم پشت یکی از کمد های مغازه؛ با رنگ پریده، دست همدیگر را محکم گرفته بودیم. آن گروه دیگر آمدند تا قسمت عقبیِ مغازه؛ ما را ندیدند و برگشتند. زدیم بیرون و مثل سگ شروع کردیم به دویدن. داد زدیم: « تموم شد! قالشون گذاشتیم». من یکی دو دفعه زمین خوردم و عقب افتادم. بعد دیدم با آن یکی گروه دارم دنبال بقیه می دوم. یکی گفت: « بدو! زودتر! چیزی نمونده بگیریمشون». همگی در مسیر خیابان های باریک دنبال آن ها می دویدیم. یکی داد می زد « از این طرف»! دیگری فریاد می زد « میون بُر بزنین» آن گروه دیگر با فاصله ی کمی جلوی ما می دویدند و حالا در دیدرس ما قرار داشتند.

فریاد زدم: « بجنبین! زودتر! نمی تونن در برن»

موفق شدم به یکی شان برسم. گفت: « بارک الله! دَمِت گرم! خوب در رفتی! بدو! از این طرف گمشون می کنیم» و من با او می دویدم. پس از مدتی خودم را تنها دیدم، توی یک کوچه. یکی از سر کوچه پیدایش شد و همان طور که می دوید، داد زد: « دِ زود باش! از این طرف! دیدمشون! نمی تونن خیلی دور شده باشن». من کمی دنبال او دویدم.

بعد ایستادم، عرق کرده بودم. کسی باقی نمانده بود. دیگر صدای فریاد نمی آمد. دست هایم را در جیب های شلوارم فرو بردم و شروع کردم به آرامی قدم زدن؛ تنها؛ جای به خصوصی هم که نداشتم بروم.

مترجم:فرزاد همتی

 

 

|+| نوشته شده توسط samira در 88/03/12 و ساعت