تبليغاتX
پوینده
 

ناقوس ها و بهار

 

رکسانا نعیمی

 

بهار می آید. مانند هزاران بهاری که آمدند و رفتند. بهار می آید اما همچنان عزیزانمان، رفیقانمان، خواهران و برادرانمان در زنجیر و اسارت به سر می برند. از آذر سال پیش به این سو هر روز و هر لحظه شاهد به زنجیر کشیده شدن عزیزی بودیم. عزیزانی که تمامی زندگی و جانشان را در راه آزادی، انسانیت، دمکراسی، برابری و سوسیالیسم گزارده اند. عزیزانی که شاید هرگز نامشان را ندانیم: دانشجویی از یک دانشگاه آزاد در یک شهر کوچک، کارگری از کارخانه و کارگاهی دور افتاده ای، آزادی خواهی-وبلاگ نویسی پاکدل از آن سوی کشور، دختری-زنی مبارز برای برابری حقوق زنان و مردان، نویسنده ای آرمان گرا، معلمی متعهد و روشنگر و...

فرق نمی کند، تنها معیار مبارزه در راه آزادی و خصلت ها و کرامت های انسانی است. برای من هم معیار هایی وجود دارد اما این معیار ها باعث نمی شود تا از دیگر رهروان راه آزادی مسیر خود را جدا کنم زیرا با همه ی آن ها در آزادی بی قید و شرط انسان متفق القول ام. آن که باید انتخاب نهایی را انجام دهد «خلق» است. هم اویی که سازنده ی واقعی تاریخ است.

همان خلقی که فرزند انقلابی اش «خسرو گلسرخی» فریاد دفاع از آن را بیداد گاه های رژیم ستم شاهی سرداد. همان خلقی که هر روز فشارهای پی در پی گرانی و فقر و خرد شدن دیوارهای آینده اش را شاهد است و به انتظار خیزش نهایی نشسته.

همان خلقی که شاهد به زندان رفتن فرزندانش بهروز ها، عابد ها، نسیم ها، افشین ها، علیرضا ها، محمود ها، ارسلان ها، منصور ها و... است. همان خلقی که درب کارخانه ها و کارگاه ها را بر رویش می بندند و زنجیر های خصوصی سازی را به حکم «رهبر ابلهان جهان» به پایش می بندند.

همان خلقی که لقمه از دهانش می ربایند و به حلقوم عقب مانده ترین و ارتجاعی ترین گروه های تروریست دنیا می ریزند. همان خلقی که از حق تحصیلات رایگان، کار، مسکن، آزادی بیان و قلم و اجتماعات و اعتصاب محرومش کردند. آری از خلقی سخن می گوییم که انقلابش را در کوچه ی «بهمن» از او قاپیدند تا در بیقوله های «محرم» و «صَفر» بین «انقلاب قاپان» تقسیم کنند و باز بر موتورسیکلت های غارت بنشینند. این خلق در کوچه ی «فروردین» خواهر ترکمن و در کوچه ی «مرداد» برادر کُرد خود را گم کرد. در بن بست «خرداد» پدر و مادرش را در یک تصادف خونین از دست داد و به هر پدر و مادر نیمه جانی نگریست تا زنده نگاهشان دارد، شاهد خالی شدن تیر خلاصِ «پسران خدا» در شقیقه شان بود.

خلقی که در زیر آتش ضد هوایی و باران بمب در صف ایستادن را تجربه کرد. خلقی که در زیر کفن های سیاه حجاب خفه شدن را حس کرد. خلقی که در میدان «شهریور» آدرس عزیزانش در فرعی خاوران جستجو کرد. خلقی که در «تنگه ی مرصاد» به دنبال جسد تکه تکه شده ی محبوبش گشت. خلقی که در بزرگراه «اسفند» با چشمان گریان و زجه زنان دهان بر دهان و دست بر سینه ی 72 شیر زن و دلیر مرد به زانو در آمده در «سیروان» نهاد تا بخار مرگ پسر «قادسیه» و گلوله های روح «خدا» را از تنشان بیرون کسد. خلقی که تحقیر شد،مورد تجاوز قرار گرفت، در بازار های فحشا فروخته شد، به بیگاری مزدی کشیده شد...

امروز فرزندان آن خلق را در بازداشتگاه های تهران و اهواز، سیاه چال های اصفهان و ارومیه، دخمه های سنندج و مشهد بر صندلی پرسش می نشانند، تازیانه ی تحقیر بر روحشان فرود می آورند، در برابر دوربین های ندامت میخکوب می کنند، از ترازوی عدالت آویزان می کنند و سرانجام به پشت میله های رنج می رانند.

اکنون سخنم با شما است با هرکس که نسبت به کشورش، تاریخش، مردمش احساس تعهد و مسئولیت می کند. با هرکس که ایمان دارد. با هرکس که با استبداد، استثمار و نابرابری سرِ ستیز دارد. فرزندانِ جوانِ در زنجیر و تازه رسته از زنجیر را دریابید. آن که در پیش دوربین نشانده شده، آن که بر تنفرنامه انگشت تأیید زده، آن که در ظاهر گامی به عقب نهاده همه را همه را دریابید در اغوش بگیرید و بدانید که همه ی آن ها هنوز بر تعهدشان، بر ایمانشان و بر ستیزشان باور دارند. آن ها فرزندان پاک ما هستند. همان هایی که در پنجه های کفتاران جهل و سرمایه افتادند. شاید شاید شاید ما می توانستیم جای ان ها باشیم.

آری سخنم با شماست و با شما به کوتاه ترین سخنی که می توان گفت می گویم. تنها راه رهاییِ من و تو و ما اتحاد است اتحاد...

کفتاران جهل و سرمایه به انتظار تفرقه و جدایی ما هستند. کفتاران جهل و سرمایه با هر ندای جدایی که از میان ما بر می خیزد به رقص در می آیند، آری هلهله کنان بر گور عزیزان ما می رقصند و ستاره های سرخ دلیری پیشینیان ما را به سخره می گیرند.

آری کفتاران جهل و سرمایه از اتحاد «ما» در هراسند. هراسی سخت و سرد و دیدیم که در این چند سال هر کس را که ندای اتحاد را سر داد به آغوش مرگ کشیدند: شکرالله را در کوچه های تهران، غلام را در لارناکای قبرس، صادق را میکونوس، شاهپور را در پاریس، بهمن را و ...

دست های خود را پیش آرید: «در آغوش بگیرید» و «دست ها را بفشارید». هر آغوش گرم رفیقی، هر دست فشرده شده ی مبارزی «ناقوس مرگ دشمنان» است. عزیزان بیایید ناقوس مرگ دشمنان به صدا در آوریم.

ناقوس ها، ناقوس ها به صدا در آیید

                  که

                هنوز هم پرچم مبارزه، تعهد و انقلاب در اهتزاز است.

|+| نوشته شده توسط samira در 88/01/16 و ساعت