تبليغاتX
پوینده
 از توجيهِ وضعيتِ پليسي تا پليسِ آسماني

 

ر . کارین

تا پيش از دورانِ مدرن كه برايِ ما ايراني‌ها كم‌وبيش با انقلابِ مشروطه آغاز مي‌شود، قدرتِ مسلط[1] نيازي به توجيهِ خودش نداشت. در يك سو خودش بود كه در نهادِ پادشاهيِِ جنت‌مكانِ خلدآشيان بازتاب مي‌يافت و در سويِ ديگر مشتي رعيت و نان‌خورِ درگاه بودند كه في‌نفسه نور از ذاتِ منور مي‌گرفتند و چيزي نمي‌خواستند جز اين‌كه ظلِ مباركِ همايوني را همواره بر سر داشته باشند. آن‌چه گه‌گاه به نفعِ رعيت تمام مي‌شد يا از توجهاتِ خاصِ ذاتِ همايوني بود يا از ترسِ رعيتِ جان‌به‌لب‌رسيده. پادشاه يا به‌تر بگويم دم‌ودستگاهِ پادشاهي كه در تماميت‌اش تنها يا وزارتِ باج‌وخراج‌اش كاري مي‌كرد يا وزارتِ جنگ‌اش، هم خان‌ومان رعيت را در يدِ مبارك داشت و هم حيثيت و جانِ او را.

اما با پاگرفتنِ كنستيتاسيونيسم[2] و كنستستاسيون يا قانونِ اساسي و انديشه‌ي ترقي و حزب و مجلسْ قدرتِ مسلط كه حالا ديگر مستقيماً از طرفِ پادشاه به كار گرفته نمي‌شد و ميانِ مجلس و دولت هم تقسيم شده بود، نمي‌توانست جامه‌ي سرخ بر تن كند و بر رعيت يك‌سره خشم بگيرد چرا كه رعيت هم ديگر تو‌سري‌خورده‌ي قبلي نبود و حالا رأي و وكيل و لوازماتِ مدنيت مي‌خواست. ديگر نمي‌شد بي‌هوا از خوابِ ناز برخاست و به حكمِ پادشاهيْ مردمي را از دم تيغ گذراند و دريغ كه صدايي برخيزد. اكنون دست به قبضه‌ي جواهرنشان نبرده از سويي وكيل صدايش بلند مي‌شد كه هيهات ناموسِ خلق‌الله بر باد مي‌دهد اين خودسر از سرِ قانون‌نافهمي و از سويي ديگر وزير به فرياد مي‌آمد كه قربانِ ذاتِ و اراده‌ي مبارك اين كه مي‌كنيد خلافِ مصلحتِ دولتِ كريمه است كه شما مي‌گردانيدش. بسياري هم كه يك‌سره خود را از شر شاه و دم‌دستگاه‌اش آسوده كرده بودند و مثلاً جمهوري فرموده بودند.

در عصرِ تجدد يا دورانِ مدرنِ خودمان چه دولتِ جمهوري و چه وزارتِ مشروطه[3] برايِ هرجور درهم‌كوبيدني يعني هرجور درهم‌كوبيدن و سرِجايِ‌خودنشاندنِ ملت نياز داشت كه توجيهي داشته باشد، آن را به مجلسِ وكلايِ مردم ارائه دهد، اگر تأييد شد سپس به اجرا بگذارد. پيش‌ترها همين كافي مي‌نمود اما آرام‌آرام ملت فهميد كه قدرتِ مسلط نه تنها مي‌تواند مجلس را وادار به تصويبِ هر قانون و دستوري بكند بلكه در بيش‌تر موارد برايِ اين‌كه خود را گرفتارٍِ چنين قانون‌شكني‌اي نكند ترجيح مي‌دهد از همان آغاز وكلايي را به خانه‌ي ملت راه بدهد كه آدم‌هايِ سربه‌زيري باشند، سر به كارِ خود داشته باشند و هر چه قدرتِ مسلطِ يكه‌تاز فرمود به ديده‌ي منت بپذيرند. هر چند فهميدنِ اين مسئله كار را برايِ قدرتِ مسلط سخت‌تر كرد اما دورانِ راحت زود رسيد. با پابه‌ميدان‌گذاشتن، همه‌گيري و پذيرفته‌شدنِ اسبابِ جادواني مانندِ روزنامه، راديو و به‌ويژه تلويزيون و با جاافتادن‌شان چونان حجتِ حق و دليلِ راستين و جامِ جهان‌بيني كه راست مي‌گويد، قدرتِ مسلط راهي يافت تا بتواند بي آن‌كه توضيحي بدهد چنان اسباب بچيند كه خودِ مردم همه‌گي‌باهم، با كمالِ ميل و از سرِ اراده به سازِ او برقصند. بگويد هم‌ديگر را بكشيد، بكشند؛ بگويد خود را بكشيد، بكشند؛ بگويد دشمن پسِ همين كوه است بگويند اي حجتِ عقل‌هايِ ما راست مي‌گويي؛ بگويد دشمن اين است كه من نشان‌تان مي‌دهم بگويند آري؛ بگويد اين ديگر دشمن نيست دارم باهاش مذاكره مي‌كنم، باز هم بگويند آري. بگويد ساعتِ 7 صبح به سرِ كار بياييد، بيايند، بگويد ساعتِ 11، باز هم بيايند؛ بگويد برخيزيد، برخيزند و بگويد اصلاً برنخيزيد، برنخيزند. قدرتِ مسلط ديگر تا حدِ زيادي آسوده‌خاطر بود كه مي‌تواند چونان ناخودآگاهي ناشناخته اما در جايگاهِ منِ برتر[4] قرارداده‌شده دستور بدهد و بداند جز در اوضاعي كه همه‌چيز در تعليقي وجودي فرو مي‌روند (بحرانِ ژرف، انقلاب و شورشِ ريشه‌دارشده و . . .) همه‌چيز سرِ جايِ خود خواهد بود و هيچ‌كس به آن‌چه او مي‌گويد، نه نخواهد گفت. او ديگر خيال‌اش راحت بود كه خودش است و به قولٍِ بزرگانِ علم‌الاجتماعْ رسانه‌هايي توده‌اي و جامعه‌اي توده‌وار. ديگرانِ فرنگ را كاري ندارم، خودمان را مي‌گويم كه تا بود تفرقه و وزارتِ جنگ و وزارتِ باج‌وخراج و ترس از حاكمِ خودكامه پدرمان را در آورد و بعد هم تبليغاتِ بهمن‌وارِ حكومتِ حاكم و پليس (امنيه‌ي سابق) و باز هم ترس از حاكمِ خودكامه.

حالا حكايتي ديگر آغاز شده است . . .

 

پليسِ آسماني

اپيزودِ يك

پايِ تلويزيون نشسته بودم و چشم‌به‌راهِ گربه‌سگ كه ديدم برنامه‌اي دارد مي‌گذارد و چه‌قدر انگار به آن‌چه چند وقتي است مي‌شنويم، نزديك است؛ چمع‌آوريِ اوباش و ارذل از سطحِ شهر آن‌هم با طرحي ضربتي. محله‌اي را نشان مي‌داد با يك شهربازي و سگي در اندازه‌ي خرسِ گريزلي و يك پليس كه بعد فهميدم روح است و دسته‌اي بچه‌هايِ اوباش و اراذل با تأكيد بر يك دختر و دسته‌ي بچه‌هايي كه اوباش محله‌شان را قبضه كرده‌اند با تأكيد بر پسري. از بچه‌ي خواهرم كه از قضا او هم به‌انتظارِ گربه‌سگ پايِ تلويزيون بود اسمِ برنامه را پرسيدم، گفت پليسِ آسماني كه مثلاً همان روحه باشد.

پليسِ فداكار گويا در نبرد با اشرارِ محله كشته مي‌شود اما روح‌اش هنوز هست (همواره در حالِ غصه‌خوردن) و برايِ يك‌نفر ديدني‌ است: همان پسري كه در دسته‌ي خوب‌ها بود. آن پسر سوتِ پليس را هم با خود دارد. چينشِ نقش‌ها در دسته‌ي بچه‌هايِ اوباش و ارذل بسيار دقيق است: پسري كه نقشِ يك نرينه را بازي مي‌كند، دختري شرور كه عروسكي بر پشت دارد و نيرويِ اجرايي است (محله را به هم مي‌ريزد) و ديگر بچه‌ها كه سياهي‌لشكر اند. در دسته‌ي خوب‌ها يگانه‌گيِ مطلق‌وارِ نرينه‌ي نجات‌بخش كه از آسمان ساپورت مي‌شود، در قالبِ پسر نمود مي‌يابد. سگِ خرس‌مانند هم فعلاً طرفِ اشرار بود و لنگ به دست داشت كه طبقِ روايتِ بچه‌ي خواهرم خوب خواهد شد. پليسِ آسماني (آقايِ روح) كه بر پسربچه نازل مي‌شود به او مي‌آموزاند كه سوارِ دوچرخه‌اش بشود و محله را بگردد و با سوت‌زدن اشرار را فراري دهد چنان كه فكر كنند پليسِ واقعي است. اين اتفاق مي‌افتد و پسر هم نقشِ پليسي‌اش را الحق خوب بازي مي‌كند.

زدم رويِ كانالي كه گربه‌سگ داشت و حال كرديم. نفهميدم داستان به كجا كشيد.

 

اپيزودِ دو

سه سالِ قبل در تابستانِ 83 طرحي پياده شد با همين نام (طرحِ جمع‌آوريِ اوباش و ارذل) البته بدونِ پسوندِ ضربتي و پس از چندي رها شد، درست مانندِ طرح‌هايي كه در آغازِ دهه‌ي هفتاد انجام مي‌شد. چندين عامل در شكستِ اين طرح‌ها به‌ويژه طرحِ سه سالِ پيش دخيل بود:

1.       طرح‌هايِ قبلي ميانِ اوباشي‌گري‌، بدحجابي و ديگر كج‌روي‌هايي كه به‌ويژه جوانانِ برومندِ ايرانِ اسلامي يدِ طولايي در آن‌ها داشتند، فرق نمي‌گذاشتند و عملاً مرزهايِ آن‌ها را مخدوش مي‌كردند. تأكيد بر يكي از آن‌ها بيش‌تر بود (بدحجابي) و اينْ در ظاهر در تضادِ آشكار با شعارها و نامِ اعلام‌شده‌ي طرح (جمع‌آوريِ اوباش و اراذل)[5] بود. تضادهايِ اين‌چنيني تا حدي جلويِ كار را مي‌گرفت.

2.       رسانه‌هايِ قدرتِ مسلط جز در سطحِ بحث‌هايِ رسميِ بي‌روح عملاً كم‌تر تلاشي برايِ توجيهِ وضعيتِ پيش آمده يا شرايطي كه قرار بود پيش بيايد انجام مي‌دادند. پوششِ خبريِ رسانه‌ها حتا به سطحِ اخبارِ روزانه‌ي تلويزيون نمي‌رسيد و بخشِ كوچكي از صفحه‌ي حوادث را پر مي‌كرد.

3.       ناهماهنگيِ جناح‌هايِ حكومتي در دورانِ دولت‌مداريِ اصلاح‌خواهانِ حكومت‌زاد سبب مي‌شد طرح‌ها در اجرا آن‌چنان كه بايد پشتيبانيِ همه‌ي نهادها را نداشته باشند و به همين علت جدي گرفته نشوند و دوام نيابند.

4.       نياز نبود كه ذاتِ پنهان شده‌ي نظمِ حاكم به‌تمامي نمود يابد چرا كه هنوز آن دولتي كه در خود بتواند اين ذات را آشكار كند، پديد نيامده بود. يكي‌دو سال بايد مي‌گذشت تا ذاتِ قدرتِ حاكم در شكلي از دولت كه بتواند سويه‌هايِ گوناگونِ‌آن را در خود رشد دهد، آشكار شود. ذاتي كه به‌خاطرِ جنگ و برخي ديگر از عامل‌ها و شرايط در نارساترين شكل‌هايش آشكار مي‌شد، در دولتِ منتخب امكانِ اين را يافت كه سويه‌هايِ گسترده‌تري از خود را آشكار كند.

5.       موفق‌‌شدنِ آن طرح‌ها كم‌تر از امروز ضرورت داشت چرا كه نظمِ حاكم بسيار كم‌تر از امروز نياز به پيروزي‌هايي داشت كه بر مشروعيت‌اش بيفزايند. اما امروزْ موفق‌نمايش‌دادنِ اين طرح‌ها كامل‌كننده‌ي پروژه‌اي بزرگ‌تر است؛ منحرف‌كردنِ توجه و در همان‌حال راضي‌كردنِ سطحي و فريب‌كارانه‌ي مردم و نشان‌دادنِ اين‌كه دارد كاري انجام مي‌شود.

 

 

 

اپيزودِ سه

تحولِ تاريخيِ سربازانِ حاكم ـ امنيه ـ پليس كه هر يك مربوط به شكلي از روبنايِ سياسي‌اند، بي‌شك با حفظِ ويژه‌گي‌ها و شكل‌هايِ رفتاري همراه است كه آن‌ها را به هم شبيه مي‌كند اما جدا از سرشتِ مشتركِ كنشِ هر سه كه با كنترلِ فيزيكي، خشونت و بازداري گره خورده است، اينْ نظم و قدرتِ حاكم است كه چهره و نمودِ اجتماعي و عموميِ آن‌ها و شدت و عموميت‌شان را تعيين مي‌كند. پس تمامِ مسئلهْ نيرويِ سركوب (پليس) نيست كه پاسخ‌ها را تنها از او بخواهيم، بخشِ اصليِ مسئله كه يا به فراموشي سپرده مي‌شود يا خودش را پنهان مي‌كند تا ديده نشود، قدرت و نظمِ سركوب‌گر است كه بايد انگشت اعتراض به سمت‌اش گرفته شود. قدرت و نظمِ سركوب‌گر است كه به مفهوم‌هايِ ايدئولوژيكِ خود مانندِ همين اراذل و اوباش بارِ معنايي مي‌دهد، آن را به قانون بدل مي‌كند، در رسانه‌هاي‌اش توجيه‌اش مي‌كند و باز مي‌آفريندش و سپس به اجرا مي‌گذاردش. اين‌كه قدرتِ چيره بتواند خود را به چنين سطحي برساند، به پيش‌زمينه‌اي بسته‌گي دارد كه فراهم كرده و اين‌كه تا چه حد در فراهم‌كردنِ آن موفق بوده است.

 

اپيزودِ چهار

برسرِ كار آمدنِ دولتِ احمدي‌نژاد تحققِ ذاتِ رژيمِ سياسيِ حاكم يا دستِ كم امكانِ بروزِ بخشِ بزرگي از ذاتِ آن بود. تحققِ هماهنگيِ شكل و محتوايِ قدرتِ مسلط در بالاترين سطحِ خود با شكل‌گرفتنِ دولتِ احمدي‌نژاد ـ روندي كه پيش‌تر در قوه‌ي قضاييه و مجلسِ قانون‌گذاري كامل شده بود ـ تنها به تجليِ گسترده‌ي قدرتِ مسلط نينجاميد بلكه پته‌ي تضادها و ناهم‌سازي‌هاي‌اش را بر آب انداخت. روحِ قدرتِ مسلط اكنون مي‌توانست به‌تمامي واقعيت يابد اما هم‌چنان كه به اوجِ تحققِ[6] خود نزديك مي‌شود، تحققِ ديگري را هم ممكن مي‌كند و البته اين‌كه سرشتِ اين ديگري چيست، مي‌ماند برايِ شباهنگام ـ آن‌گاه كه جغدِ مينروا به پرواز در مي‌آيد.

تحققِ اين هماهنگي در كنارِ به‌دست‌آوردنِ تجربه‌هايِ بسيار بيش‌ترِ آن عامل‌هايي را كه طرح‌هايِ پيشين را به بن‌بست كشانده بود، رفع كرد و در سطحي بالاتر به هم پيوند داد. اين چند طرحي كه پياپي به اجرا در آمدند، دستاوردِ چنين هماهنگي و چنان تجربه‌اندوزي‌هايي بود. اكنون ديگر يك‌باره پليس را به ميدان نمي‌فرستادند تا بگيروببند راه بيندازد و بعد تمام. اول پيش‌زمينه‌اي چيده مي‌شد. بعد رسانه‌اي مي‌شد و با شكل‌هايِ متنوع از مقاله‌هاي پرشروشور و داستان‌هايِ مجله‌ي خانواده‌ي سبز بگير تا سريال و ريخت‌عوض‌كردنِ مجري‌ها و . . . . سپس پليس به ميدان فرستاده مي‌شد تا كار را يك‌سره كند و تمام. و اكنون ديگر همه‌چيز سرِ جايِ خودش: اول طرحِ مبارزه با بي‌حجابي كه در مجلس مطرح شده بود و تلويزيون در روندي هماهنگ توجيهِ رسانه‌اي‌اش را با آن همراه كرد و با راه‌پيماييِ كوچكي بعد از نمازِ جمعه عمومي شد و دستِ‌ آخر نيرويِ سركوب (پليس) به ميدان فرستاده شد. و سپس حركتِ بعدي: طرحِ جمع‌آوريِ اوباش و ارذل كه پيشينه‌اش را گفتم.

قدرتِ مسلط كه اكنون خود را آسوده از هر مزاحمي مي‌بيند، در برابرِ همه رجز مي‌خواند (حرف‌هايِ فرماندهانِ سپاه در روزنامه‌ها و نيرويِ انتظامي در تلويزيون را به ياد بياوريم)، شمشير از رو بسته (برخوردهايِ پليس با به‌قولِ‌خودشان بدحجابان و هم با اوباش و اراذل! كه عهدِ قاجارها را به ياد مي‌آورد) و يكه مي‌تازد. اكنون مي‌شود عريانيِ قدرت مسلط را كه هنوز مانده به بالاترين سطحِ آشكاركردنِ خود برسد، ديد.

در اين‌جاست كه تهي‌بوده‌گيِ استعلايافته‌ي اسطوره‌ي پليسِ آسماني در برابرِ عريانيِ واقعيتِ خشنِ پليسِ زميني دود مي‌شود و به هوا مي‌رود.

 

اپيزودِ آخر

از برده به رعيت به شهروند راهي دراز پيموده‌ است اين انسانِ كوچك و هنوز مانده تا انسان بشود به آن معنايي كه خودش را، توانايي‌هاي‌اش را و امكاناتِ فكري و عملي‌اش را تحقق بخشد. انسان‌شدن هم سلبي است و هم ايجابي؛ از سويي ردوطردِ آن‌چه انسان را بيگانه با خود، بيگانه با ديگري، بيگانه با طبيعت، بيگانه با نوعِ انسان، خوار شده، تهي‌دست و در كل ناانسان مي‌خواهد و از سويِ ديگر به‌چنگ‌آوردنِ آزادي، زنده‌گي‌اي انساني و خودتحقق‌بخشي وجودِ انساني‌اش كه اين نمي‌شود مگر با مبارزه برايِ واقعيت‌يافتنِ شرايطي انساني‌تر و واقعيت‌يافتنِ آن.

اين ديگر تجليِ قدرتِ مسلط نيست كه فرمان مي‌راند بلكه آشكارشدنِ قدرتِ انسان‌ها ست جاري در زنده‌گيِ اجتماعي‌شان برايِ خودشان.



[1] مفهومِ قدرتِ مسلط نياز به توضيح دارد. منظورم قدرتِ سياسيِ حاكم در وضعيتِ ماست كه به‌ويژه در شرايطِ اكنوني نمي‌شود ميانِ گرايش‌هايِ بخش‌هايِ مختلف‌اش تفاوتي ديد. پس يعني دم‌ودستگاهِ دولت، دادگستري و مجلسِ قانون‌گذاري به‌تمامي يا كلِ پيكره‌ي سياسيِ رژيمِ سياسيِ حاكم. آگاهانه با اين‌كه نمي‌شود در واقع كنارش گذاشت، اقتصاد را در انتزاعي ضروري كنار مي‌گذارم چرا كه مفروض گرفته‌ام گرايش‌هايِ سياسيِ نظامِ عرصه‌ي تجليِ گرايش‌هايِ اقتصادي هم هستند و پيامدها و منافعِ كلاني براي‌اش در بر دارند. 

[2] مشروطيت، مشروط‌شدنِ قدرتِ مطلقه‌ي شاه، امپراتور و . . . به قانونِ تأييدشده‌ي پارلمنت (مجلس)، به قانونِ اساسي

[3] اين را نظامِ ليبراليِ سلطه و سرمايه‌داري به آن‌ها ياد مي‌دهد

[4] super ego در روان‌كاوي

[5] پيش‌تر‌ها فكر مي‌كردم (و در يادداشتي به آن اشاره كردم) كه بسطِ ناموجهِ مفهومِ اوباش و اراذل است كه نيرويِ انتظامي را وا مي‌دارد تا با هر كه بخواهد برخورد كند. اما اكنون متوجه مي‌شوم جدا از درستيِ وجودِ چنين بسطِ ايدئولوژيكي، مسئله فراتر از بسطي انتزاعي است و هر آن‌چه نيرويِ انتظامي مي‌كرد در واقع بخشي جدايي‌ناپذير از طرح بود اما نه نوشته شده بود و نه بيان مي‌شد، چه بسا كه رسانه‌هايِ قدرتِ مسلط بيش‌تر و بيش‌تر آن را به جهانِ تاريكي‌ها مي‌فرستادند و پنهان‌اش مي‌كردند.

[6] Realisation

|+| نوشته شده توسط samira در 86/06/07 و ساعت